۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

این خانه قشنگ است ولی ...

به یاد استاد فرهیخته شادروان خسرو فرشید ورد


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

نگاهی بر...

نگاه می کنم

نگاه می کنم

بر می گردم و به گذشته نگاه می کنم. گذشته ای نه آنچنان دور، گذشته ای که طی شد تا به امروز رسید.

وقتی صدایم میزنی، وقتی دستهایم را می گیری و می فشاری، وقتی نگاهم می کنی، به روزهایی نگاه می کنم که گذشته اند و آن روز گرمای دستانت چه شیرین بودند و طنین صدایت چه دلنشین...

ولی امروز، خون منجمد در عروقم نمی گذارند تا هیچ چیزی احساس کنم. امروز هیچ چیز پوست خشکیده ام را گرم نمی کند و طنین هیچ صدایی در گوشم دلنشین نیست ...

آه، امروز. امروزی که از جاده دیروز گذشت و به این سر منزل رسید. امروزی که تاراج زده ی تند باد حوادثم و این چنین عریان، در مسیر این تند باد، هر لحظه خود را به چیزی می آویزم.

امروزی که در جست و جوی بهانه ای هستم برای...

و می شنوم که می گویی " به یاد روز های رفته لالایی * بمان و فراموش کن که تنهایی"

نمی دانم چه حزنی این شعر را بر لبانت جاری ساخته اما، روزهای رفته ام همه خالی اند از لالایی و من بارها، دفتر چه ی کپک زده ی روزگار گذشته را ورق زده ام تا شاید، بهانه ای بیابم حتی برای بودن، ولی ...

و امروز انگشت همه اتهام ها به سویم است حتی انگشت اتهام خودم که چرا این چنین خود را به سخره گرفته ام و چه مضحک هنوز خود را از هر بهانه ای می آویزم و چطور چون کبکی سرم را در میان انبوه برف خوش باوری هایم فرو کرده ام تا بشنوم که حتی ... گردنبند جنون بر گردنم می آویزند ...نگاه می کنم

چیزی نمی یابم، چیزی حس نمی کنم جز سرمایی که وجودم را تحلیل می برد ...

و اما هنوز

من سردم است...

در این زمستان سرد من سرما زده بر جای مانده ام و سردم است.

هیچ چلچله ای آواز بهار را نمی خواند و من سرمازده بر جای مانده ام و به یادت با خود زمزمه می کنم که فراموش کنم که تنهایم

آخر سرما هم همراه من است و میهمانم ...

آری...

من ...

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

بی عنوان

"همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم"
...


تو را دوست می دارم...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم

***

برای مهربانترین ها

برای ...

سرزمین من...

بی آشیانه گشتم
خانه به خانه گشتم
بی تو همیشه با غم
شانه به شانه گشتم
عشق یگانه من
از تو نشانه من
بی تو نمک ندارد
شعر و ترانه من

سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
دردمند بی دوایی
سرزمین من

بی سرود و بی صدایی

سرزمین من

کی غم تو را سروده ؟

سرزمین من

ماه و ستاره من
راه دوباره من
در همه جا نمیشه
بی تو گزاره من
گنج تو را ربودند
از
پی اشرف خویش
قلب تو را شکسته
هر که به نوبت خویش
سرزمین من

کی غم تو را سروده؟

سرزمین من

کی ره تو را گشوده ؟
سرزمین من
کی به تو وفا نموده ؟

سرزمین من

سرزمین من.................

***

سپیدار عزیزم اینم همون شعری که در موردش بهت گفته بودم...

تقدیم به ق ط