۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

چه تفاوت دارد؟؟؟

چه تفاوت دارد که تازیانه اتهام ها یکی پس از دیگری بر پیکرت فرود آیند و خون دلت را از چشمانت جاری کنند؟

چه تفاوت دارد که تو را برای گناه دیگران محاکمه کنند و برایت حکم بدهند و حکمشان را اجرا کنند؟

چه تفاوت دارد که رو به رویت بایستند و نگاهشان را در چشمانت بدوزند و برایت فاتحه ای چونان که بر مرده میخوانند، بخوانند؟

چه تفاوت دارد که بدانی به قول فروغ : " و زمین پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بو سند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند."

چه تفاوت دارد که روی در روی و چشم در چشم هستی ات را به سخره بگیرند؟

چه تفاوت دارد که درد هایت را باید در درونت و در دلت روی هم تلنبار کنی و آن وقت، چهره ات را به لبخندی مضحک آذین ببندی؟

چه تفاوت دارد که بدانی و وانمود کنی که نمی دانی و بخواهی و بدانی که نتوانی؟

چه تفاوت دارد که تلاش کنی و ثمری نبینی؟

چه تفاوت دارد که خودت باشی و برای خودت بودن ترد شوی و زخم هایت را در رویت فریاد بزنند؟

چه تفاوت دارد که صداقتت مایه ی شماتت شود و به اجبار خرقه سالوس بر تن کنی و ماسکی بزنی که زندگی را چون رنگین کمان رنگین میبینی نه به رنگ خون دلت و به رنگ اشک های دلت؟

چه تفاوت دارد که بخوانی و اجابت نشوی؟

چه تفاوت دارد که به تلخی باور کنی که باید ماسک بر چهره بزنی که برایشان راحت تر است که : " فریبی که مارا خرسند می سازد بیش از صد راست برایمان ارزش داد." ؟

چه تفاوت دارد ...؟

راستی، چه تفاوت دارد؟

هر روز با خود طوطی وار زمزمه میکنی که مهم نیست، هیچ چیز مهم نیست ...

...

شاید روزی از آن هم، نهی شوی

و امروز

بخواهی به جای همه ی آنها چیز دیگری بگویی

و اگرچه همه را پشت کرده به خود می بینی و به یقین می دانی که

" آن را که تو خواندی به جهان یار ترین* چه دل آزار ترین شد چه دل آزار ترین"

با خود بگویی که:

"یارب نظر تو برنگردد * برگشت روزگار سهل است"

راستی شاید نظرش برگشته که این طور داری ...

از امروز می خواهی که با خود به جای همه ی نشخوار های مغزت بگویی:

" چه تفاوت دارد که برویند قارچ های غربت..."

"یارب نظر تو برنگردد"

و در پسش، آرام، در کنج دلت، زمزمه کنی:

" آمین".

زن ...

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.
برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی ، به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو .....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک ، دختر نباشد.
او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند :نام پدر ؟
و هر روز : او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و بعد می میرد.
و قرنهاست که او : عشق می کارد و کینه درو می کند.
چرا که :
در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند.
و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.
و دردهای منقطع قلب مرد ، سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده.
و پیری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او....

این خانه قشنگ است ولی ...

به یاد استاد فرهیخته شادروان خسرو فرشید ورد


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

نگاهی بر...

نگاه می کنم

نگاه می کنم

بر می گردم و به گذشته نگاه می کنم. گذشته ای نه آنچنان دور، گذشته ای که طی شد تا به امروز رسید.

وقتی صدایم میزنی، وقتی دستهایم را می گیری و می فشاری، وقتی نگاهم می کنی، به روزهایی نگاه می کنم که گذشته اند و آن روز گرمای دستانت چه شیرین بودند و طنین صدایت چه دلنشین...

ولی امروز، خون منجمد در عروقم نمی گذارند تا هیچ چیزی احساس کنم. امروز هیچ چیز پوست خشکیده ام را گرم نمی کند و طنین هیچ صدایی در گوشم دلنشین نیست ...

آه، امروز. امروزی که از جاده دیروز گذشت و به این سر منزل رسید. امروزی که تاراج زده ی تند باد حوادثم و این چنین عریان، در مسیر این تند باد، هر لحظه خود را به چیزی می آویزم.

امروزی که در جست و جوی بهانه ای هستم برای...

و می شنوم که می گویی " به یاد روز های رفته لالایی * بمان و فراموش کن که تنهایی"

نمی دانم چه حزنی این شعر را بر لبانت جاری ساخته اما، روزهای رفته ام همه خالی اند از لالایی و من بارها، دفتر چه ی کپک زده ی روزگار گذشته را ورق زده ام تا شاید، بهانه ای بیابم حتی برای بودن، ولی ...

و امروز انگشت همه اتهام ها به سویم است حتی انگشت اتهام خودم که چرا این چنین خود را به سخره گرفته ام و چه مضحک هنوز خود را از هر بهانه ای می آویزم و چطور چون کبکی سرم را در میان انبوه برف خوش باوری هایم فرو کرده ام تا بشنوم که حتی ... گردنبند جنون بر گردنم می آویزند ...نگاه می کنم

چیزی نمی یابم، چیزی حس نمی کنم جز سرمایی که وجودم را تحلیل می برد ...

و اما هنوز

من سردم است...

در این زمستان سرد من سرما زده بر جای مانده ام و سردم است.

هیچ چلچله ای آواز بهار را نمی خواند و من سرمازده بر جای مانده ام و به یادت با خود زمزمه می کنم که فراموش کنم که تنهایم

آخر سرما هم همراه من است و میهمانم ...

آری...

من ...

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

بی عنوان

"همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم"
...


تو را دوست می دارم...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم

***

برای مهربانترین ها

برای ...