۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

انفجار سنگ از نوشین شاهرخی عزیزم

انفجار سنگ

نوشین شاهرخی

در سنگ خارا

می‌زنم ریشه

می‌کشم سر

می‌شوم سبز

بر سنگ سخت

در انتظار وصل گلبرگ

شوق گل سرخ

کج و کوله

خار در سنگ

برگ در خاک

خمیده در سوز باد

با رؤیای

رنگ دور آسمان

تصور آبی گنگ

و تشعشع آفتاب

بر ژاله‌ی برگ‌ها

نیم‌نگاهی به افق خاکی

ریشه در سنگ

سنگی هزاران ساله

سخت

مطلق

خارا

غنچه‌ای می‌خواهم

وصل زنبورعسلی

بارانی نم‌نم

و نسیمی که بوزد

بر خمود کمرم

بنمایاند بر من

افقی نیلگون

آفتابی گرم

حس ایستادن

برفراختن سوی نور

ریشه‌ام نرم است

شکننده

خُرد

ریشه‌ام زخمی است

غنچه‌ای می‌خواهم

گل سرخی

برگِ سبزی

وصل زنبورعسلی

نم‌نمی باران

در ساقه‌ها

ریشه‌ها

آب جاری در سنگ‌دل‌ها

تا بتابد نور

در تاریکی سنگ

ریشه‌ام خیس شود

سنگ تَرَک بردارد

ریشه‌ام تیشه شود

از بُن

از درون

از قلب

بر کهن خاراسنگ

هزاران سال خار

هزاران سال سخت

و انفجار سنگ

انفجار سنگ!!!‌

14 فوریه 2010

***

سایت ادبی نوف، متعلق به نوشین شاهرخی عزیز و فرهیخته یک ماهی است که فیلتر شده است...!!!؟؟؟

شایستگی!!!؟؟؟

پسر ِ نوح به خواستگاری ِ دختر ِ هابيل رفت.

دختر ِ هابيل جواب اش کرد و گفت:

" نه ! هرگز ! تو سزاوار ِهم سری ِ من نیستی‌.

تو با بَـدان بنشستی و خاندان نبوت ات گــُم شد. تو هم آنی که بر کشتی

سوار نگشتی، خدا و فرمان اش را ناديده گرفتی و به پدرت و به پيام اش نيز پشت کردی. غرورت غرق کرد و ديدی که نه شنا به کارت آمد،

نه بلندی ِ کوه ها. "

پسر ِ نوح گفت:

" امّا آن که غرق می شود ، خدا را خالص تر صدا َزند تا آن که بر کشتی

سوار است. من خداي ام را لا به لای ِ طوفان يافتم، در دل ِ مرگ و

سهم گينی ِ سيل."

دختر ِِ هابيل گفت:

" ايمان ِ پيش از واقعه ، به کار آيد. در آن هراسی که تو گرفتار آمدی، هر کفری ايمانی شود. آن چه تو بدان رسيدی، ايمانی به اختيار نبود. "

پسر ِ نوح گفت:

" آن ها که بر کشتی سوارند ، امن اند و خدايی کج دار صاحب اند که به بادی

از دست ِ شان برود. من آن غريق ام که به چنان خدای ِ مهيبی رسيدم که

با چشمان ِ بسته می بينم اش و نيز لمس اش می کنم با دستان ِ بسته.

خدای ِمن چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کف ام نمی برد."

دختر ِ هابيل گفت:

" باری تو سرکشی کردی و گناه کاری. گناه ات هرگز بخشوده نخواهد بود."

پسر ِ نوح خنديد و گفت:

" آن که جسارت ِ عصيان دارد، شجاعت ِ توبه نيز تواند داشت،

شايد آن خدايی که مجال ِ سرکشی ‌‌دهد نیز، فرصت بخشوده شدن داده باشد."

دختر ِ هابيل سکوت کرد وآن گاه گفت:

"شايد که پرهيزکاری ِ من به ترس و ترديد آلوده باشد، اما نام ِ عصيان ِ تو نیز

دليری نباشد. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاه تر. مجالی بسیار تا آزمودن ومکّرر

خطا دیدن نيست."

پسر ِ نوح گفت:

" در اين درخت نگاه کن. پيش از ان که شاخه گان اش به نور َرسند،

ریشه گانی با تجربت ِ تاریکی داشته اند.

گاه یافتن ِ نور را بايد از تاريکی گذر کرد و

گاه رسيدن ِ خدا را بايد از پل ِ گناه گذشت.

و من اين گونه به خدای ام رسيدم. شاید که راه ِ من، امن نباشد و نزدیک ِ به منفعتی ، امـّا راه ِ من است."

پسر ِ نوح اين را گفت و رفت.

دختر ِ هابیل مدتی‌ ایستاد و رفتن اش را تماشا کرد.


اکنون که سال ها از رفتن ِ پسر ِ نوح می‌گذرد، دختر ِ هابیل هم چُنان،

برگشت ِ او را انتظارمی‌ کـَشد و پیوسته از خود می پُرسد که آیا پسر ِ هابیل

شایسته گی ِ همسری ِ او را داشته است؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

بی عنوان...

دو هفته ای از شنیدن خبر فوت آقای کریمی گذشت...

ولنتاین هم گذشت....

محرم و سفر هم گذشت

روزی که منتظرش بودم هم اومد و گذشت

و من موندم روزهایی که برای رسیدن نیازی به انتظار ندارن

خودشون اتوماتیک می آن و میرن. به قول یه عزیزی هستی اتوماتیک عمل می کنه و مهندسیه دقیقی داره.

امیدوارم برای همه این روزها به خیر و خوشی و سلامتی از راه برسه و سپری بشه. آمین

خیلی وقته ننوشتم، می خوام بنویسم و می خوام سعی کنم که دیگه سیاه ننویسم.

آخه یه جورایی از نوشته های خودمم می ترسم

یه سال نیم پیش وقتی داشتم کار جدیدی رو شروع می کردم حوادثی رو که می نوشتم عینا توی زندگی خودم تکرار می شد و حالا می ترسم

من از خودم و نوشته هام و تحقق هر چی که می نویسم می ترسم

چند روز پیش هم یک نمونه ی دیگه از این فرضیه اثبات شد ...

بنا بر این سعی می کنیم در عین اینکه واقعیت رو می نویسم یه کم از زهرش کم کنم. البته اگه بشه. البته واقعیات همیشه تلخ نیستن اما اونایی که با حقیقت تضاد دارند تلخ هستن و گزنده.

برای مثال: پیر زنی که با سن بالا داره توی مترو دست فروشی می کنه یا پسر ده یازده ساله ای که روی یه روزنامه روی زمین خیس می شینه و مشق می نویسه و بساط ترازوش هم به راهه و اون جوونی که معتاده اما نشسته و با گریه داره از مریضی می ناله و با التماس و زاری می خواد پول یه وعده موادشو جور کنه...
بگذریم
تحقق و اجرای برنامه هامون بستگی به خیلی چیزا داره...
***
دلم می خواد یه جمله از سهراب بنویسم
"می کنم دانه اناری و به دل می گویم
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود..."

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

به یاد استادم آقای مهدی کریمی که برایم همیشه عزیز است و ...

خیلی وقت بود که می خواستم بیایم

نمی دانستم چطور بیایم، می خواستم برایت شکلات بگیرم اما می دانستم که دیابت داری، خواستم برایت گل بگیرم از دلم نیامد، گل زود پژمرده می شد و میدانستم با خود نمی بری و من می خواستم چیزی باشد که برایت بماند، نمیدانستم برایت چه کتاب شعری بگیرم که بخواهی و دوست داشته باشی...

تا اینکه کتابی از عزیزی هدیه گرفتم، دایره المعارف سازهای کوبه ای. حیف آخرین جلد موجود در انقلاب بود و سه شنبه قبل تا هفت تیر رفتم و از انتشارات کتاب را برایت گرفتم.

روزهای کلاست را میدانستم یکشنبه ها و سه شنبه ها، حالا فقط باید تماس میگرفتم و ساعت های خالی ات را می پرسیدم و می خواستم همین سه شنبه به دیدنت بیایم.

یک ساعت پیش بود که گوشی ام را برداشتم و شماره آموزشگاه را گرفتم، مرتب اشغال بود. شماره دیگر را گرفتم بوق آزاد و بعد صدای منشی.

پرسیدم که تو هنوز هم آنجا هستی و شنیدم نه. دوستت به جای تو درس می داد.

راستش را بگویم خیلی ناراحت شدم، منشی گفت کلاس هایش امروز است، حتما فکر می کرد که می خواهم ثبت نام کنم!

از تو پرسیدم اما گفت که مدتی است که آنجا تدریس نمی کنی و رفته ای، راستش خوشحال شدم خیلی وقت بود که دنبال درست کردن کارهایت بودی تا بروی. پرسیدم که خارج از ایرانی . منشی نمیخواست جواب بدهد، اما من سمج تر از او بودم، باید پیدایت می کردم. گفتم از هنرجوهای سابقت هستم و شنیدم:

آقای کریمی فوت کرده است...

نمیدانم بغض کی از راه رسید که همان جا ترکید. چطور امکان داشت ؟ تو فقط بیست و چهار روز تولد با من فرق داشت و بزرگتر بودی؟

گر چه سن جسمت این گونه بود که روحت خیلی خیلی بزرگتر از این حرف ها بود. همیشه در حضورت حس طفل نو پایی را داشتم که در محضر عارفی بزرگ و استادی والاست.

چطور شد که رفتی؟

آخ که هنوز دلم دارد از غمت می سوزد و اشک هایم به روی گونه هایم روان است و گوشه ی پیشانی ام، همان که سال ها پیش شکسته بود با اندازه ی یک گردو باد کرده.

چه خوش خیال بود من تقویم هم دستم گرفته بودم که وقتی با منشی صحبت می کنم روزها را هماهنگ کنم و بیایم. وقتی تقویم را سر جایش گذاشتم آنقدر آشفته و پریشان بودم که دیوار را ندیم و با سر به دیوار خوردم...

آخ ،آخ که دلم دارد از غصه ی تو می سوزد و می پاشد و چشمانم هنوز بارانی اند...

باز هم من ماندم و غمی دیگر که به مبارک بادم از راه رسید...

خیلی وقت است که می خواستم بیایم اما نمی خواستم که تو مرا غمزده و آشفته ببینی. نه می توانستم در مقابلت سکوت کنم و نه اینکه لب به سخن بگشایم و بگویم ...

آخ که چقدر دلم هوایت را کرده و من وقتی خبر رفتنت را شنیدم که تو سه ماه است پرواز کرده ای...

آخ

وای بر من، وای بر من، وای بر دل من، وای ...

چه بگویم ؟ از کجا بگویم؟ بگذار باز هم غمم را در دلم فریاد کنم و این بار غمم ...

ای کاش می دانستی که همیشه به یادت بودم و همیشه در ذهنم مظهر تواضع و ادب و بزرگواری و لطف و مهر هستی

ای کاش می دانستی که صدای دلنشین کوبه های سازت همیشه بر خاطرم حک است و ای کاش می دانستی که که چقدر برایم مهم و بزرگ و عزیز بودی...

منشی که صدای گریه ا م را شنید، گفت: چون اصرار کردی گفتم که دیگر دنبالش نگردی...

جسم پاک و نحیف از مریضی ات را نمیدانم در زیر کدامین خاک آرمیده اما یادت همیشه در دل و جان من باقی است و همیشه سبز هستی و سبز می مانی، تا وقتی من هستم، یاد تو هم همراه من است و با من...

چه بگویم و از کجا بگویم؟ از روز اولی که تو را در کنسرت دیدم و مدتی بعد سر کلاس راستش اول کمی دلگیر بودم که چرا آقای زنگنه رفت اما بعد ها که تو را شناختم ...

چه روزهایی بود روزهای کلاس...

ای کاش می دانستی که تمام حرف هایت در موسیقی برایم حجت است و همین طور رویه ات در اخلاق و تواضع. هیچ وقت هیچ کس را ندیدم که مثل تو باشد.

چه بازی هایی دارد روزگار؟ هنوز دفی که برایم خریده ای گوشه ی اتاق است و نقش گرافیکی که از خودت در گوشه ی سی دی ابریشم طرب برایم کشیدی و نوشته هایت در دفتر هایم و صدایت مهربانت در نوارها و ... تو کجایی؟

ای کاش ای کاش ایکاش که می دانستی...

ای کاش انگلیس می رفتی که معالجه بشوی

ای کاش هیچ وقت مریض نمی شدی

ای کاش سرطان مری برای همیشه ریشه کن می شد

ای کاش ...

خبر رفتنت را روزی شنیدم که تو درست هفت ماه بعد 28 ساله می شوی. ده مرداد تولدت است و تو نیستی ...

آخ، دلم برای مادر و پدر و خواهرانت می سوزد. آنها با غم رفتنت چه می کنند؟ آخر چرا؟

چرا؟ چرا تو؟

مثل همیشه باز سکوت می کنم و در سکوت اشک می ریزم و ...

برای همیشه دوستت دارم و خواهم داشت و همیشه مظهر و تواضع و ادب و اخلاق برایم می مانی.

روحت پیوسته قرین لطف و مهر و رحمت و آمرزش یزدان مهربان باد. آمین.