۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه


عشقبازی به همین آسانی است . . . .
که گلی با چشمی،بلبلی با گوشی،رنگ زیبای خزان با روحی . . . .
نیش زنبور عسل با نوشی،کار همواره باران با دشت . . . .
برف با قله کوه،رود با ریشه بید،باد با شاخه برگ،ابر عابر با ماه،چشمه ای با آهو . . .
برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف . . . . .
دو کبوتر با هم . . . .
وشب و روز و طبیعت با ما. عشقبازی به همین آسانی است . . . .
شاعری با کلماتی شیرین . . . .
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری،پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی . . .
و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی با جمعی . . . .
عشقبازی به همین آسانی است . . . .
که دلی را بخری،بفروشی مهری،شادمانی را حراج کنی،مهربانی را ارزانی عالم بکنی، و بپیچی همه را لای حریر احساس . . . . .
گره ی عشق به آنها بزنی، مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند .
عشقبازی به همین آسانی است . . . . .
هر که با پیش سلامی در صبح،هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری، هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی،نمک خنده بر چهره در لحظه ی کار، عرضه ی سالم کالای ارزان به همه . . . .
لقمه ی نان گوارایی از راه حلال . . . .
و خداحافظی شادی در آخر روز. و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا . . . . .
و رکوعی و سجودی با نیت شکر.
عشقبازی به همین آسانی است

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

تو یگانه ای ...

حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه


و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران
بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود


از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که
در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد


با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای


و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد


و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است


برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت


آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند


رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد


از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی


زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست!

نانسی سیمس

برگردان: دکتر مهدی مقصودی
از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

ماه نو

" یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دروه گرد
داد می زد: کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت
ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا سفره خالی می خرید؟"
***
پ ن1 : الهی سفره همه هموطنان تمام روزه دارا و تمام خلق خدا همیشه رنگین باشه و پر.
پ ن2: در این شب ها، اگر باران چشمانت فرو ریخت، کویر قلب ما را هم دعا کن.
پ ن3: ...

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

قداست واژه ها ...

" خداوند در همه چیز تجلی می یابد، اما "کلمه" اندیشه استحاله یافته به ارتعاش است؛
چیزی که پیش از این تنها انرژی بوده، در فضا، در پیرامونت پخش می شود.
بسیار مراقب باش چه می گویی.
"کلمه نیرویی عظیم تر از تمام آیین ها دارد."

بریدا از پائولو کوئیلو چاپ انشارات کاروان
***
پ ن 1: همیشه نسبت به واژه ها حساسیت داشتم و نسبت به انتخابشون. شاید این وسواس بعد از دوره ویراستاری بیشتر هم شد و خوشحالم که امروز جوابم رو گرفتم و فهمیدم و درک کردم قداست واژه ها رو. واژه ها برای من مقدس هستند.
پ ن 2: دنیای عزیز و نازنینم ممنونم که بریدا رو بهم معرفی کردی و این همه مصر بودی که بخونمش
ممنونم بریدای من.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

تولدت مبارک....

" تولدت مبارک"
بیست و هشتمین سال تولدت مبارک
افسوس که نیستی ...
روح پاک و مهربانت قرین شادی و آمرزش و رحمت خداوند یکتا و بی همتا. آمین

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

آموختن...

"کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری"
خورخه لوییس بورخس

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بدون شرح...

" مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند"

***

پ ن: ...
پ ن 2: امروز بعد صحبت تلفنی یادش افتادم. یادش بخیر. هنوز زنگ صداش توی گوشمه " جگر جگر است و دگر دگر!"
پ ن 3: ...
پ ن 4: "در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!"
پ ن5 : دیپورت؟؟؟!!!
پ ن 6: "دلا خو کن ..."
پ ن 7: باز هم سکوت...