این روزا سعی میکنم تو ذهنم مرور کنم
شاید فرجی بشه
"همه چیز آرومه
تو به من دل بستی
..."
***
البته، همون یه خط اول رو زمزمه می کنیم. چون داریم از هر چی دلبستگیه فرار می کنیم...!؟
***
پ ن:
همیشه سبز می خشکد
همیشه ساده می بازد
همیشه لشکر اندوه
به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را
تو آخر بردی از یادم
چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم
به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دریغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود
درونم ملتهب از عشق
برونم چهره ای دم سرد
ولی از عشق باختن را
غرور من مرمت کرد
به غیر از دوستت دارم
به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل تو خنجر
درون آستین داری
طلوع اولین دیدار
غروب شام آخر بود
سر انجام تو و عشقت
حدیث پشت و خنجر بود
***
یک سال و اندی گذشت
از آنجا که هم قوه ی ذات پنداری مان بسیار خوب فعالیت می کند، هر آنچه در خودمان بود را در این شعر یافتیم.
گفته بودم که یک جورایی شده ایم نوستر آداموس...
بنا براین، از این پس این گونه می گوییم و می نویسیم ( بین خودمان بماند بعضی جاهایش لبخندی کجکی را بر روی لب هایمان می نشاند. شده افعال معکوس سرزمین برره )
همه چی آرومه تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
تو به من دل بستی از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه
تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن
منو با لالایی دوباره خوابم کن
بگو این آرامش تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق از نگاهت پیداست
همه چی آرومه ....
اما می خواهیم تمام مشکلات را به زانو در بیاوریم. با ایمان می گوییم:
" همه چی آرومه من چقدر خوشحالم"
" یه کم زیادی دلتنگیم و منتظر نظر لطفش"